رسیدم خونه، درو باز کردم، لامپ های توی هال رو روشن کردم و گفتم سلام. میدونستم هیچ کس خونه نیست ولی انگار که باید موقع ورود به خونه سلام کنم، انگار به تنهاییم سلام کردم. شام نداشتم و حال شام درست کردن هم نداشتم. اینجور وقتا حس میکنم اصلا گشنه م هم نیست. البته کلا خیلی کم گرسنه میشم. لباسامو که درآوردم مستقیم رفتم تو حموم، زیر دوش آب گرم مدام به کارای شرکت فکر میکردم و به مهرداد. از حموم که اومدم بیرون مستقیم رفتم سمت میز ناهارخوری تا گوشیمو بردارم و ببینم از مهرداد چیزی اومده، میس کالش رو دیدم و بلافاصله زنگ زدم، پشت خطش بودم قطع کردم. حوله رو از تنم درآوردم و لباسامو پوشیدم. بعد موهامو با سشوار خشک کردم، همزمان حواسم بود که اگه گوشیم زنگ خورد بشنوم، دوبار هم فکر کردم گوشیم داره زنگ میخوره و سشوارو خاموش کردم ولی اشتباه شنیده بودم. موهام که کامل خشک شد دوباره به مهرداد زنگ زدم. باز پشت خطش بودم، گفتم احتمالا یه دوست پروچونه ش زنگ زده بهش. تلویزیون رو روشن کردم گوشیم هم دستم بود و سعی میکردم وی پی ان رو روشن کنم که بتونم توئیترمو چک کنم. یکم از یه سریال آبکی ایرانی که از ای فیلم پخش میشد دیدم. شوفاژ خیلی صدای اب میداد و این صدا همیشه روی مخم میره، بلند شدم برای بار صدم هواگیری کنم که مهرداد زنگ زد. رسیده بود خونه و میخواست قبل اینکه بره بالا خبر بده. اصرار کرد حتما شام بخورم. کلا شام و ناهار خوردن براش خیلی مهمه. گفتم اگه گرسنه شدم میخورم. خداحافظی که کرد پیچ شوفاژ رو بستم. دیدم گرمه و دیگه اصلا شوفاژ لازم نیست که حالا بخوام هواگیریش کنم. برگشتم جلوی تلویزیون روی مبل لش کردم، حس دیدن این سریال آبکی رو نداشتم، دیدم ساعت یازدهه و میشه خوابید، مسواک زدم اومدم توی تخت. توی فاصله
برچسب:
نویسنده: الینا رضوانی
تاريخ: پنجشنبه
11 اسفند
1401 ساعت: 2:19